تبلیغات
گروه فرهنگی عماریون - گزارش اطعام ماه مبارک رمضان

گروه فرهنگی عماریون
 
أین عمار تو مرا کافی است

با سلام به شما دوستان گرامی

همچون سالهای گذشته گروه فرهنگی عماریون در ماه رمضان طرح اطعام فقرا را در برنامه خود داشت که به مدد خیرین

گرامی این امر خیر نیز به پایان رسید.

این گروه با انجام تحقیقات و کمک گرفتن از افراد معتمد توانست تعدادی از خانواده های نیازمند را شناسائی کند و بسته های غذایی را به آن ها تقدیم نماید. تمام مراحل شناسائی به طوری انجام شد که تا حد امکان به آبروی خانواده های نیازمند لطمه ای وارد نشود ، که در طی این مراحل بعضاً از طرف خود خانواده های نیازمند از گروه فرهنگی عماریون به دلیل رعایت برخی نکات تشکر و قدردانی انجام میگرفت.

قابل به ذکر است که علت اینکه تعدد و تنوع عکسها کم است ، این مباشد که دوربینی که در تمام مراحل از ذبح گوسفندان تا خرید اقلام و بسته بندی و حتی شب اول پخش ، از آن استفاده میشد ، بعد از شب اول پخش سرقت گردید. به همین دلیل همانطور که در عکس ها مشاهده میکنید مجبور شدیم در شبهای بعد از لباس نظامی برای شناسائی و پخش استفاده نمائیم...

ساعت از یک بامداد گذشته بود که به آدرسی رسیدیم که اینگونه بود: طبرسی دوم، طبرسی -- ، کوچه -- ، کنار یک خیاطی ، یک پیرمرد و پیرزن داخل یک مغازه زندگی می کنند. بعد از رسیدن به کوچه مذکور، شروع به گشتن به دنبال خیاطی بودیم. همین جا این رو هم بگم که اکثر آدرس های ما به دلیل محدوده آن به همین صورت آدرس دهی شده بود و حتی بعضا بسیار نامناسب تر. بعد از چند لحظه ای گشتن متوجه خروج خانواده ای از خانه ای شدیم که با پرسش از آنها آدرس را یافتیم. جالب آنکه وقتی با آدرس روبه رو شدیم، چراغ این مغازه روشن و از داخل آن صدا می آمد. عجیب بود در حالی که ساعت بالغ بر 1:30 بامداد بود هنوز این پیرمرد و پیرزن بیدار بودند. شک کردیم و درب خانه را زدیم تا مطمئن شویم درست آمده ایم، پیرمرد سالخورده ای در را باز کرد، یکی از دوستان با روی خوش و عذرخواهی فراوان به دلیل نامناسب بودن زمان به این عزیز پدر سلام داد و بسته را تقدیمش کرد. پدر در حالی که به چشمان این دوستمان چشم دوخته بود گفت: بفرمائید داخل. دوست ما گفت: نه ممنون پدر جان خداخیرتان...، خواست ادامه بدهد دیدیم اشک در چشمان پدر جمع شد و گفت: خب بیا خونمون رو ببین تا بفهمی به کی داری کمک میکنی!... وقتی پا در داخل این خانه گذاشتیم اتاقک بسیار کوچکی یا بهتر بگم همان مغازه ای بود که فرشی 6 متری در داخل آن قرار داده بودند، پیرزنی در حالی که یک پایش را ماساژ میداد وسط فرش نشسته بود. دوستمان پرسید: مادرمان کسالت دارند ؟ پدر جواب داد: آره، زنمه، پاش شکسته، جوش نمیخوره. کنار این پیرزن یک پلاستیک نان، با ظرفی که اول فکر کردیم پیاز است قرار داده شده بود. از پیرمرد پرسیدیم: سحری میخورید پدرجان؟ گفت: نه ما نمیتونیم روزه بگیریم، شام میخوریم. با تعجب طوری که یهو بدون فکر از دهانم پرید گفتم الان؟ پیرمرد گفت خوب الان ... دیگه چیزی نگفت. توی اون ظرف 4 یا 5 تکه بسیار کوچک خربزه یا طالبی بود که پیرمرد و پیرزن با نان میخوردند. این رو هم بگم که دور تا دور این مغازه پر از اقلام مستعمل صاحب خانه اعم از لاستیک شیشه نوشابه و ... بود که این پیرمرد و پیرزن 70000 تومان بابت این مکان پرداخت میکردند. مخارج این دو نفر از کمیته امداد که 40000 تومان دریافت میکردند و یارانه و کمکهای مردمی بدست می آمد.

ادامه دارد...

                              

                          

ادامه گزارش ها و عکس ها در ادامه مطلب

ساعت حدود یک بامداد بود که باز هم به آدرسی رسیدیم اینگونه : .... خیابان شهید -- ، کوچه ششم ، از پنجم برید ششم راه نداره ، درب سفید و صورتی . همین طور که میرفتیم به جائی رسیدیم که از شدت آبهای فاضلاب و خرابی مکان شبیه نی زارهای باطلاق های شمال کشور شده بود  تاسف میخورم که این عکس ها نیست تا شما عمق مطلب را درک کنید  هر 20 تا 30 متر یک درب خانه میدیدم ، کم کم داشتیم نا امید میشدیم که یکی از دوستان که پشت فرمان بود ، در حالی دور میزد تا دیگر دوستمان را سوار کند و برگردیم ، چشمش به درب بسیار کوچک سفید و صورتی خرد ، خانه ای بسیار کوچک که یکی از دوستانمان که چندین بار تا به حال در بحث اطعام شرکت کرده ، پرسید اینجا خونس؟!! همینطور که حرف میزدیم دو تا بچه کوچیک یک پسر و دختر اومدن بیرون . اونجا بود که مطمئن شدیم که اونجا خونس و بسته را تحویل دادیم.

یکی از اتفاقات جالب این بازدیدها، وقتی بود که با مادری روبه رو شدیم که شوهرش 15 سال پیش فوت کرده بود و او هنوز 3 فرزند داخل خانه داشت، اما بسیار با روحیه و انگیزه بالا... وقتی از او سوال میکردیم خیلی راحت پاسخ میداد و هیچ خوفی از گفته هایش نداشت. از او پرسیدیم: چند نفرید؟  گفت: 6 تا بچه دارم با خودم هفت نفر. پرسیدیم عروس یا داماد هم کردی؟ با لحنی محلی گفت: بله، یکی داماده رفته، که همی بغل میشینه، دو تا هم عروس، 3 تا هم تو خِنِه دِرّم، بعد با لحنی بسیار جالب وقتی که تعجب مارو دید و فهمید که تو ذهن ما داره چی میگذره، (مونده بودیم این همه فرزند رو چطور بزرگ میکنه)، گفت: مو بلد نیستم درُغ بُگم، خودُم کلفتُم، بچم یعنی پسر کوچیکم، گچ ماله... باهم خرجمان رو در میارِم.

با خانواده ای آشنا شدیم که واقعا به قول یکی از معتمدین، مصداق واقعی "اغنیاء من التعفف" بودند. طوری زندگی میکردند که حتی همسایگانشان پی به فقر آنها نبرده بودند. در حالی که پول مصرف آبشان را شخص دیگری تامین میکرد، چه برسد به بقیه موارد. از ایشان پرسیدیم: چند تا بچه داری؟ دستش رو بلند کرد و عدد 3 رو نشان داد و گفت 3 تا دختر. پرسیدیم: چه کار میکنن؟ گفت: دوتاشون درس میخونن.  پرسیدیم کلاس چندمن؟ گفت: دانشجو هستن. خودش ادامه داد: هم کار میکنن هم درس میخونن، خودشون خرج دانشگاشون رو میدن. پرسیدیم بچه دیگتون کجاس؟ سرش رو بالا کرد و با لحنی واقعا مادرانه گفت:  پیش خدا. از همین دو کلمه میشد عمق اعتقادش رو فهمید. دو کلمه اما یک دنیا حرف.



















طبقه بندی: برنامه های گروه، 
ره یاب: ماه مبارک رمضان، اطعام، طبرسی، التیمور، مشهد، گروه فرهنگی عماریون، گزارش،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 شهریور 1392 توسط عماریون
تمامی حقوق مطالب برای گروه فرهنگی عماریون محفوظ می باشد